شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
آرزو
تو این بیابون داغ شاید آرزوی بارون کردن احمقانه باشه اما من آرزو می کنم تا زندگی کنم حتی احمقانه، اما با آروزهام!
پ.ن۱>بازم اون نمیخونه.
پ.ن۲>اگه دوست داشتید مطالب قبلیمو بخونین به آرشیو سر بزنین.
دوشنبه بیستم خرداد 1387
قصه ی سیب!؟
یه قصه ست
یه قصه ی پر غصه
قصه ی ما بوی سیب میده
یا شایادم بوی گندم!!
نمی دونم چه بوییِ
فقط می دونم بو میده!!
یه روزی باهم بودیم
من و اون تو آسمون بودیم
گفت از اون نخور
نکنه می ترسید رغیب بشیم!؟
آخ اگه اونم بترسه!!
پدر بزرگ می گفت ترس مال ماست!؟!
اما اونم می ترسه
برا همین اخراج شدیم و
قصه شروع
یا شایدم تموم شد!!
پدربزرگ می گفت دریاها از گریه اونا درست شدن
اما نمی دونست این وسط جرم ما چی بود!؟
جمعه دهم خرداد 1387
آشغال!!
یه عکسه
یه تابلو
تابلوی زندگی توده
تو دهی که شهر نیست!
یه بچه
یه بچه ی درس نخونده
مدرسه می خواد
چوب وچماق می خواد !!
فکر خراب می خواد
میگه می خوام مواظب خونواده باشم
"بچه مواظب خودت باش"
تو میشی من و
من میشم تو
اما هیچ وقت ما نمیشیم
مدرسه اینه
زندگی اینه
دنیا اینه
این لعنتی آشغاله
آخ که دلا پر از عشق به آشغاله
پ.ن۱> بازم اون نمیخونه
پ.ن۲> بچه های دانشگاه نجف آباد حتما این بنرو دیدن
شنبه چهارم خرداد 1387
مرگ برای زندگیم!

باد تو صورتمه
فکر تو ذهنم
یه فکر دلسوز
فکر کشتن!
کشتن برای زنده کردن!
برای زندگی کردن،
بزرگ شدن
می خوام خودمو برای خودم بکشم!
می خوام بپرم
از ته همین چاه می پرم!
آره می پرم!!
باد منو میبره!؟
نکنه فکر کنه شوخی می کنم!؟
یا شایادم دیوونم!
نکنه اونم تنهام بذاره!
یا گم بشم!
اما باید بپرم
آخه باید امیرو بکشم
تا امیررضا زندگی کنه!
پ.ن۱>همه منو امیر صدا می کنن!!
پ.ن۲>خیلی وقت بود بلاگم تعطیل بود اما ملاقات با دوست خوبم سجاد منو دوباره به فکر نوشتن انداخت.
پ.ن۳>اگه دوست داشتید مطالب قبلیمو بخونین به آرشیو سر بزنین.
