چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
من هنوز زندم
به اميد پيدا كردن جواب به راه افتادم پياده و خسته بودم! صداي موزيك كه تو گوشم بلند فرياد ميزد:
" . . . What I've done"
يه جعبه تو دستم بود، يه جعبه كيك كه از حرفاي توي كافي شاپ بجا مونده بود، جعبه اي كه سفيد بود و مي خواست سياهيرو پاك كنه!! تو دسته ديگم گوشيم بود!! ياره هميشگيم پيشم بود!! داشتم مي رفتممو هيچ صدايي جز صداي DAVID GILMOUR كه مي گفت:
" . . . When friends surronneded"
نميشنيدمو همينطور كه مي رفت به همه نگاه مي كردم كه از كنار هم مي رفتنو همديگرو نميديدن!! به پيرمردي كه خطاي صورتش پر از خاطره بودو به دختري كه آرايش تندش چشامو خيس كرد!! همچنان خسته و فكري با جعبه سفيد تو دسته چپم مي رفتم!! رسيدم به يه جاي تاريك، يه جاي تاريكتر از همه جا!! يكي اونجا بود، يكي كه من ازش خیلی خجالت مي كشم!! يكي كه تو تاريكي داشت گم مي شد يا شايدم گم شده بود!!يه بچه كه آدامس مي فروخت، تو تاريكي آدامس مي فروخت تا شايد زير نور شمع نون خشك بخوره!! همچنان پليرم مي خوند اينبار ROGER WATERS مي گفت:
"Hey you out there in the cold ... can you feel me"
داشتم مي رفتم اما يه چيزي نذاشت!!سفيدي نذاشت!! آره سفيدي جعبه نذاشت برم، منم نرفتم! جعبه رو تو تاريكي خيابون پر نور دادم به دوستم.
دوست داشتم مي تونستم حسمو بگم اما نمي تونم، فقط مي تونم بلند داد بزنم كه:
من هنوز زندم
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
تقلید
دیروز رفته بودم بیرونو زیر بادهای تند این غربت داشتم به سر در گمی خودم و آیندم فکر می کردم که مثل این باد به این در و اون در می زنه تا به جایی برسم!!
تو این فکرا بودم که یهو یه پسر بچه کوچیک از کنارم دویدو رفت جلوتر، پسر بچه ای که یه دمپایی پاره پاش بودو یه لباس نظامی تنش، دستای کوچیکو معصومشو که توش یه تفنگ اسباب بازی شکسته بود به طرفم گرفت و گفت:
"ایسته کن"!!
نمی تونم بگم اون لحظه چه حسی داشتم!! نمی دونستم به تقلید بچگانه اون باید می خندیدم یا زار زار گریه می کردم!!
دلم می خواد بچه ها با قلم جلومو بگیرن!!!
ای کاش انتخاب می کردیم!
We don't need no education
We dont need no thought control
No dark sarcasm in the classroom
Teachers leave them kids alone
Hey! Teachers! Leave them kids alone
All in all it's just another brick in the wall
پنجشنبه هشتم آذر 1386
حیاط مادربزرگ
وقتى بچه تر بودم حياط مادربزرگ خيلى بزرگ و پر از درختاى جورواجور بودو ديواراش از من خيلى دور بودن!! اما الان وقتى ميرم اونجا ميبينم كه ديوارا بهم نزديكنو من بينشون اسيرم، آره تنها چيزى كه از حياط مادربزرگ بجا مونده ديواراش!!
آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
از اون حياط و اون همه درخت كه شيطونياى نوه هاى مادربزرگ و سير مى كرد فقط چندتا ديوار مونده، ديوارايى كه دارن خفم مى كنن!!
من نمى دونم اين ديوارا قبلا هم انقدر نزديك بودن يا من دور بودم!! شايدم اصلا وجود نداشتنو من خودم اونارو ساختم!! دلم مى خواد خرابشون كنم و برم پشتشون تا شايد درختاى حياط قديمى مادربزرگ پيدا كنم و خودمو از اونا سير كنم!!
دلم مى خواد برم اونور با نوه هاى مادربزرگ بازى كنم!!
اما افسوس كه مادربزرگ هم ميگه از اون ديوار دور بشم، ميگه اونور ديوار باتلاق . . . !!
اما من مطمئنم كه اونم نمى خواد درختارو پيدا كنم آخه پدربزرگم دنباله درختا رفته بود!!
من بالاخره درختاى حياط قديمى مادربزرگ پيدا مى كنم!
یکشنبه چهارم آذر 1386
می خوام داد بزنم
می خوام نظر بدم، می خوام تصمیم بگیرم هر چند بد باشه می خوام داد بزنم که . . .
نمی دونم این کار فایده داره یا نه!؟
اما . . . . .
واقعا چرا؟! ما آدما ماهایی که می گن اشرف مخلوقاتیم انقدر ترسو و بدیم،چرا؟! وقتی گریه بچه هارو می بینیم گریه نمی کنیم چرا؟! وقتی داریم غرق می شیم کاری نمی کنیم!؟ چرا؟! وقتی سوال داریم می ترسیم بپرسیم!!؟
چرا . . . . ؟!
می خوام داد بزنم و بگم که از همه حتی از خودم وقتی فقط به فکر خودمم و از ترس مثل احمقا پشت نقاب مخفی می شم و فیلم بازی میکنم متنفرم!!
میگن ما آدما موجوداته اجتماعی هستیم و نباید تنها باشیم! مارو از اصلی ترین همراه زندگیمون می ترسونن!! مارو از تنهایی می ترسونن!! می خوام سر کسایی که این حرفو می زنن و مارو بازی می دن داد بزنم و بگم اگه اجتماعی زیستن سو استفاده کردن من می خوام با حیوونا تو جنگل زندگی کنم!!
می خوام داد بزنم و . . . .
اما نمی دونم حنجره ی من پاره شده یا گوش اشراف کر؟!
پنجشنبه یکم آذر 1386
اصلا من هستم
اونجا وسط چهار راه یه نفر وایستاده وداره دنبال خودش می گرده!!
یه طرف چهارراه یه عده دارن می لرزن! آره تو هوای گرم این صحرای پست از ترسه نتیجه ی حرفاشون می لرزن!!
اینور چهار راه یه عده دارن پا برهنه و خندان میان و فریاد زنان شعار می دن که حق با اون خوش تیپ تو عکس که کفشای گرون قیمت پاشه!!
اون آواره ی چهار راه به یه سمت دیگه نگاه می کنه می بینه یه عده بی سرو صدا مشغول کارن ومثل آدما نیستن اما شبیه آدمن!!!
باز سرشو بر می گردونه تا آخرین تقاطع رو ببینه، می بینه یه عده اونجان که حرفاشونو بلند می زنن اما نمی دونم چرا بعد از هر جمله از بین می رن!؟
وقتی به این چهار طرف نگاه کردم خواستم برم تو یکیشون تا شاید بتونم خودمو اونجا پیدا کنم اما نمی دونستم کجا برم!!
الان سالهاست دنبال خودم می گردم تا ببینم تو کدوم خیابونم!؟
اصلا من هستم!!؟

