یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
می خوام یونیفرممو پاره کنم
سرباز چیه؟کیه؟
سرباز منم!آره متاسفانه من سربازم! همون که وقتی جنگ لعنتی دوباره شروع بشه یکی که میشینه تو دفتر امنش بمن میگه برو مثل حیوونای وحشی هم نوعتو بکش٬ فقط به خاطر اینکه مثل فرمانده فکر نمیکنه! همونی که وقتی می بینمش دنبالش می دوم و برای موفقیتش با دوستام با خونوادم بحث می کنم!
من می خوام یونیفرم سربازیمو پاره کنمو برای صلح تلاش کنم و تو همین فکرم که یهو ناقوس جدایی به صدا در میادو باید برم بمیرم تا فرماندم نشان لیاقت بگیره!!
کاش میشد سربازا سفید می پوشیدن!!
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
کاش میشد
کاش میشد!
کاش میشد نقطه این جمله رو میذاشتم!دلم می خواد نقطه ی این جمله رو که سالهاست اذیتم میکنه بذارم! دلم می خواد خودمو از این جمله نجات بدم اما از هر کسی قلم می گیرم تا با اون نقطه ی این جمله رو بذارم تبدیل به تیغ میشه و دستای خسته و خالیمو زخم می کنه!
دلم می خواد جمله ی بعدی رو شروع کنم اما این جمله ی لعنتی نمی خواد تموم بشه انگار که داره با من می جنگه! یه جنگ نا برار!
من یه قلم می خوام که هیچ وقت تیغ نشه!
شنبه نوزدهم آبان 1386
ترس
بچه تر كه بودم از خيلى چيزا مى ترسيدم،از تاريكى ازتنهايى و ...
اما يكم كه بزرگتر شدم خواستم خودمو شجاع نشون بدم! به خودم گفتم منو ترس؟!
بابامم اينو تائيد كردو گفت:"مرد كه نمى ترسه!!" منم اين حرف براى خودم ديكته كردم كه هيچى واسه ترسيدن وجود نداره! قافل از اينكه حتى بابامم مى ترسيد اما نمى خواست منو ترسو كنه!! آره اونم از آينده منو خودش و . . . مى ترسيد!!
نمى دونم اين ترسى رو كه من دارم اونم داشت يا نه!؟
من كم كم دارم از زندگى كردن مى ترسم!! آره مى ترسم، مى ترسم كه منم مثل خيليا بخوام براى زنده موندن يه عده رو له كنم! مى ترسم منم مثل خيليا خوناشام درستكار بشم!مى ترسم براى زنده موندن منم . . .
نه نه نه نه نه!!!!!!!
خدايا مارو فراموش نكن، اجازه نده اين ترسم واقعيت بشه!!
كمكم كن اين ترسو از بين ببرم!
كارى نكن كه اين ترسم مثل تنهايى و تاريكى واقعيت بشه!
اميدوارم فقط ترساى بچگى واقعى باشن!
یکشنبه سیزدهم آبان 1386
چوب خط!!
هر كس يه عمرى داره كه ازاولين گريش شروع ميشه و تا. . . .مى خواستم بگم خنده اما مطمئن نبودم كه وقتى عمرمون تموم ميشه مى خنديم يا گريه مى كنيم؟! واقعا كسى كه چوب خطايه زندگيش -ر ميشه مى خنده يا گريه مى كنه؟!
شايد بايد ببينه چوب خطارو چه طور پر كرده، بايد ببينه تا حالا چند بار از دختر گل فروش سر چهار راه گل خريده يا چند بار خونوادشو خوشحال كرده، چند بار شبا گريه كرده و كمك خواسته تا آرزوى بزرگشو عملى كنه؟!
من مى خوام وقتى آخرين چوبمو شكستن بخندم، مى خوام به حماقت بقيه كه دارن برام گريه مى كنن بخندم.
تو مى خواى چيكار كنى؟
جمعه یازدهم آبان 1386
فکر!!!
چند روز پيش يكى از دوستام از من پرسيد وقتى بيكارم چيكار مى كنم؟ اولش سوالش خيلى آسون و تكرارى به نظر مى رسيد،يادمه بچه تر كه بودم تو مدرسه با اون معلمايى كه به قول راجر هر كارى كه مى تونستن مى كردن تا ما زياد به خودمون افتخار نكنيم؛ همون كارى كه الان تو دانشگاهم باهامون مى كنن، زياد اينو مىپرسيدن. اون موقع يه سرى جمله هاييرو كه بابام برام ديكته مى كردو تو انشام مى نوشتم و هر سال تكرارشون مى كردم مي گفتم، اين بارم وقتى ازم پرسيد خواستم همونارو بگم آخه عادت كردم اما يادم اومد كه اون موقع بچه تر بودم، يكم فكر كردم تا جوابو پيدا كنم واقعا چيكار مى كنم؟!الان فهميدم، فكر مى كنم آره اين كاريه كه موقع بيكارى انجام ميدم اما اگه بخواى بپرسى به چى فكر مى كنم ميگم به همه چيز به چيزايى كه مى بينم و ميگن دروغ و نيست و چيزايى كه نمى بينم اما ميگن هستو اصرار دارن راسته!!
راستى تو وقتى بيكارى چيكار مى كنى؟
دوشنبه هفتم آبان 1386
بازیگر!!
بچه تر كه بودم وقتى از پنجره به بيرون نگاه ميكردم ميديدم كه بزرگترا چقدر باهم خوبنو همديگرو دوست دارن منم اسباب بازياى قشگمو يه گوشه ميزاشتم و تمرين بزرگ بودن مى كردم اون موقع نمى فهميدم كه بزرگا فقط بازيگران!!
اما الان كه يكم بزرگتر شدم مى بينم منم دارم بازى مى كنم و دلم براى اسباب بازيام تنگ شده, دلم براى برخورد مادرم وقتى كه اذيتش مى كردم تنگ شده اون موقع داد مى زدم و عزيزترين و بهترين دنيا رو ناراحت مى كردم اما الان كه تمام اسباب بازيامو فكرمو روحمو ازم گرفتنو منو كردن يه بازيگر كه تو صحنه تئاتر داره با درو ديوار كه هيچى نمى فهمن حرف مى زنه و هيچ اعتراضى ندارمو بعضى وقتا ظاهرن شادو خوشحالم!!
مامان جونم,بابا جونم چه بلايى سر ما بچه ها اومده!؟
چرا اسباب بازيامون انقدر زود برامون كوچك شدن!؟
مى خوام رو ديوار تئاتر با رنگ زرد بزرگ بنويسم "لعنت به اين ديوار"
راستى كسى ميدونه اون طرف ديوار چه خبره!؟
چهارشنبه دوم آبان 1386
نامه ای به کودک تنها!
يادته قبل از اينكه بياي تو اين دنياي شلوغ كه هر كس سرش تو كار خودش يا از نظر فريدون مثل لاك پشت تو خودشه كجا بودي!!؟؟
من مي دونم ۹ماه تموم تو وجود عزيزترين و با ارزشترين زندگيت تنها بودي!! آره از اول با اینکه از بهترین دنیا زندگی رو هدیه می گرفتی تنها بودی! که یهو یه نوری دیدی که تورو از اون تنهایی فوق العاده بیرون آورد انقدر خوشحال و ذوق زده بودی که زدی زیر گریه اما اطرافیان ازاین حماقتت خندیدن!چون اونا هم مثل من دلشون برای اون تنهایی فوق العاده تنگ شده و دوست داران مثل تو گریه کنن.
نمی دونم باید به بچه هایی که به دنیا میان تبریک بگم که قرار بین یه دنیا آدم تنها بمونن یا براشون تاسف بخورم که اون تنهایی فوق العاده رو رها کردنو . . . .
ای کاش حق تصمیم گرفتن داشتیم!!!

