یکشنبه بیست و نهم مهر 1386
سوال بزرگ!!
من هميشه دوست داشتم بنويسم اما .... اما انگاري يه ترسي تو ذهنم كه نميزاره بنويسم ترسه . . .!؟
فكر مي كنم نيچه بود كه مي گفت "كسي كه از ترس نرسيدن بايستد هميشه مي ايستد." حالا من خسته از اين همه ايستادن مي خوام يه كوچولو بشينم!! بشينم تو خونه اي كه بابام پولشو ميده تا فكر كنم ماله خودم!! بشينم با يه ليوان چاي سرد يه كلوچه كه همخونم از خردنش سير شده فريدون گوش كنم "نفسم اين خاك خون گرمم پاك . . ." فريدون گوش مي كنم كه ترسمو تو هجوم صدا گم كنم اما انگاري صدا تو هجوم ترسم گم ميشه!!
گوشمو كه تيز ميكنم ترسم تو گوشم زنگ ميزنه!!
آينده!؟
راستي آينده چه شكليه!؟!؟!؟!
آينده!؟

