تبليغاتX
مى خوام نمونه اين سكوت!؟

یکشنبه بیست و سوم تیر 1387

کارتی که صادر شد!

 

   

    زنگ اون ساعت قدیمی خوابی رو که تازه اومده بود به چشمام فراری داد و بهم گفت دیگه وقت خوابیدن نیست، باید بیدار بشی.آخه اون روز ، روز بزرگ بود روزی که به قول خیلیا سرنوشتمون رو تعیین می کنیم، نمی دونم این طور بود یا نه!؟ اما مطمئنم خیلی چیزارو عوض کرد، روز تولد اضطراب و نگرانی بود، روز بلند کنکور.

 جالبه! اون ساعت تو اون روز حرف درستی زده بود، چون دیگه وقت خوابیدن ندارم، یعنی نمیشه، آخه سکوت این شبها آدمو مجبور می کنه به کارایی که باید می کرده و می تونه تو روزای پر هیاهو انجام بده فکر کنه. دیشبم همه جا ساکت بود و داشتم به خوابایی که قبل از تولد همراه جدید و انگار همیشگیم می دیدم فکر می کردم، اون موقع خواب می دیدم که وقتی برام کارت دانشجویی صادر می کنن و رسما می شم دانشجو درس می خونم تا از نظر همه موفق بشم، می دیدم که به مسائل جدی فکر می کنم، به آینده و وظیفه ی خودم فکر می کنم و می تونم تصمیم بگیرم، می دیدم برای عقاید خودم می جنگم، انگار داشتم بزرگ می شدم.

   اما وقتی وارد دانشگاه شدم دیدم انگار نمیشه درس خوند! می شد فکر کرد اما تصمیم گرفتن سخت بود انگار ذهنم ثبات فکریشو از دست داده بود، خوشحال بودم که برای عقاید می شد جنگید ولی فقط تا زمانیکه با همه موافق بودی، الان شک دارم بگم دانشگاه آدمارو بزرگ می کنه، اون اضطرابو نگرانی هر روز بزرگتر می شد، کمتر می خوابیدم بیشتر تو فکرای بی نتیجه غرق بودم و به سوالای ذهنم اضافه شده بود << مگه من دانشجو نیستم؟ پس چی شد؟ وظیفه ی من چیه؟ من مشکل دارم یا . . . ؟! نکنه بهتر اینجوری باشم؟! >>

    می دونم که خیلیاتون مثل خودم هستین و میگین ما دانشجوایم و باید با بقیه فرق داشته باشیم آخه از بیرون اینطور به نظر میاد، اما بدون تا وقتی که هیجان خوندن صفحات آخر یه کتاب دیگه رو تجربه نکردی، تا زمانیکه اضطراب مجبورت نکرده راه خودت رو برای آینده پیدا کنی، نه راهی که اونجا می فرستنت، تا روزی که از استاد ناراضی باشی و تو کریدورا پرسه بزنی و بعضی وقتا هم خودنمایی کنی، آخرشم منتظر مدرکت باشی هیچ فرقی با اونی که کارت نداره نمی کنی، شایدم اون از تو بهتر باشه، آخه کسی از اون انتظار نداره.

پ.ن۱> . . .
نوشته شده توسط امیرضا در 12:2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم تیر 1387

دربست!!!

 

            

-راننده : کجا میخوای بری!؟ کجا؟ دربست؟ خوابگاه!؟

-من: جایی نمیرم.

-راننده : کجا میخوای بری!؟ کجا؟ دربست؟ خوابگاه!؟

-من: جهنم!! میری!؟

-راننده : دربست ۱۵۰۰ تومان!!!!

پ.ن۱> . . .

پ.ن۲>باید باهاش می رفتم!!!

نوشته شده توسط امیرضا در 6:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم خرداد 1387

آرزو

   

 تو این بیابون داغ شاید آرزوی بارون کردن احمقانه باشه اما من آرزو می کنم تا زندگی کنم حتی احمقانه، اما با آروزهام!

پ.ن۱>بازم اون نمیخونه.

پ.ن۲>اگه دوست داشتید مطالب قبلیمو بخونین به آرشیو سر بزنین.

نوشته شده توسط امیرضا در 5:59 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •